تک نوشت

صدای امواج خلیج فارس در گوش زن می پیچید.

چشمش به دریای ناآرام بود و به روزی فکر می کرد که مردش کنارش بود و با هم ساعتها کنار دریا می نشستند.

روزهای خوشی که هنوز صدام به ایران حمله نکرده بود و همسرش هنوز برای جنگ از جزیره کوچکشان بوموسی به اهواز نرفته بود.

دستش را به نرمی روی ماسه ها کشید و نام او را نوشت. 

آرزو داشت دست او هم بود تا روی ماسه ها سلیمه را می نوشت و با هم چانه می زدند که کدام یکی خوش خط تر نوشته.

از دلش گذشت که امواج خلیج فارس هر کدام با نیرویی که شهدا به آب می دهند ایجاد می شوند.

با خودش آیه "یا ایتها النفس المطئنه" را که او همیشه زمزمه می کرد، زمزمه کرد. 

بلند شد، دامنش را تکاند. دست نوه اش را گرفت و به راه افتاد.

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/٢٠ساعت ٧:٢۱ ‎ب.ظ توسط آسمانی ترین نظرات () |

اسرائیل باید از صحنه روزگار محو شود ... حضرت امام خمینی ( ره)

 

قدس قبله گاه مومنین جهان است،

نه تنها قبله گاه مسلمین جهان...

قدس قداست هزاران ساله دارد؛

نه تنها قداست 1400 ساله ...

سرزمین قدس باید مرکز پاکی و صفا باشد

مرکز انسانیت و حق طلبی

قدس را باید از شر شیطان صفتان صهیونیست نجات داد

 

کاروان بین المللی الی بیت المقدس شاید اولین و محکم ترین گام بین المللی در راه هم پیمانی ادیان و مذاهب مختلف دنیا باشد برای آزادی قدس.

گروهی از آزادگان سراسر جهان به این کاروان پیوسته اند.

با وجود سنگ اندازی های فراوانی که سر راه این کاروان بوده است، اما خدا را شاکریم که صدای گویای آزادیخواهان سراسر جهان در روز 10 فروردین 1391 مصادف با 30 مارس 2012 در مرزهای اسرائیل طنین انداز خواهد شد.

 


http://elaqods.persiangig.com/image/end logo.jpg

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/۱٠ساعت ۳:٠۱ ‎ق.ظ توسط آسمانی ترین نظرات () |

دخترک دستهای کوچکش رو دور گردن پدرش حلقه زد و با التماس از او خواست که برگه رایش را به او بدهد تا او به صندوق بیاندازد.

در برگه نوشته شده بود: "آری"

33 سال بعد:

زن دستان دختر 5 ساله اش را که در دستش بود فشرد. دخترک با نگاهی پر از شوق به مادرش نگاه کرد و به او گفت: یادت باشه قول دادی من رای رو بندازم تو صندوق.

مادر لبخندی زد و به 33 سال پیش فکر کرد.

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/٢٧ساعت ٤:۱٠ ‎ب.ظ توسط آسمانی ترین نظرات () |

ناهارش را تازه خورده بوده که تلفن خانه زنگ خورد. پسر گوشی را برداشت.

دوستش بود؛ آشفته بود و سراسیمه. با صدایی بریده بریده از او خواست که بیاید میدان ولی عصر. گفت که بی بی سی اعلام کرده کار نظام تمام است؛ و قرار است بچه ها همه ساعت 3 جمع بشن. از تلفن همگانی زنگ می زد؛ مخابرات چند روز بود خطوط موبایل را قطع کرده بود.

گوشی را قطع کرد؛ از ولنجک تا ولی عصر خیلی راه بود. راه ها را هم که حتما بسته بودند. مردد بود برود یا نه... اما دوست داشت برود ببیند چه خبر است!

مادرش وقتی دید پسرک دارد آماده می شود بزند بیرون؛ با تحکم از او خواست که در خانه بماند. ولی پسر گوشش بدهکار نبود. به مادرِش گفت: هنوزم باور نمی کنی تقلب کردن؟ مگه خودت به موسوی رای ندادی؟ مگه ندیدی همه به موسوی رای دادن؟ ولی ا.ن رو از صندوق آوردن بیرون! باید حقمون رو بگیریم.

طلعت خانم که داشت میز ناهار را جمع می کرد، از آشپرخانه صداش رو بلند کرد و گفت: ولی مادر جان، ما هم همه به احمدی نژاد رای دادیم.

 

پسر راه افتاد به طرف میدان ولی عصر

و شب با سر و صورت خونین برگشت خانه. یکی از سنگ هایی که بچه ها به طرف پادگان بسیج پرتاب می کردند، به صورتش خورده بود.

مادرش بی خبر از همه جا، با عصبانیت به نظام فحش می داد و پسر را سرزنش می کرد.

********

آخر شب عکسش را در بالاترین دید. لینک داغ خبر ضرب و شتم پسرک توسط دژخیمان نیروی انتظامی رژیم خونخوار ملاها!!!

بی خبر خودش، این خبر دست اول در عرض چند ساعت! 500 لایک خورده بود.

 

تلفن خانه زنگ زد. شماره دوستش بود.

بی تفاوت و رنجیده به تلفن نگاه کرد ...

و تلفن همچنان زنگ می خورد.

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/٧ساعت ٤:٢٧ ‎ق.ظ توسط آسمانی ترین نظرات () |

آمد کنار پیکری که در خون غلتیده بود نشست

سرش رو به زانو گرفت و گریست

گریست

گریست

پشتش خم شده بود...

اینقدر خم ... که این را به همه گفت

برادرش نه دست داشت که در دستش بگیرد

و نه صورتش سالم مانده بود که او را ببوسد

وقتی سرش یا دیگر شهدا بر نیزه بود ...

باز هم نگاهش به سر برادرش بود

با بقیه سرها فرق داشت... سر عباس را از پهلو به نیزه زده بودند

چون سرش از فرق سر تا چانه شکافته بودند و نیزه بر گردنش فرو نمی رفت...

 

:((

یا ابالفضل العباس

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/۱٤ساعت ۸:۱٢ ‎ب.ظ توسط آسمانی ترین نظرات () |

...

...

...

صدای گلوله ها در کوچه پیچیده بود

خودش را لا به لای رختخواب ها گلوله کرد

برادرش سفارش کرده بود از اتاق خارج نشود

...

...

...

صدای فریاد برادرش و سپس باز شدن درب اتاق ...

دختر دامنش را که از زیر رختخوابها بیرون بود... جمع کرد تا دیده نشود...

مادرش داشت به سربازهای آمریکایی التماس می کرد....

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/۱٤ساعت ۸:٠٤ ‎ب.ظ توسط آسمانی ترین نظرات () |

کودک چشمانش رو به دوربین دوخته بود

منتظر بود به جای دستمزد عکسی که اجازه داده خبرنگار از او بگیرد و بابت انتشارش در یک خبر پولی گرفته و به رستوران برود و غذای مفصلی بخورد،

لیوانی شیر و لقمه ای غذا هم به او داده شود

http://img.irna.ir/1390/13900512/30505543/T30505543-1500372.jpg

چند روز بعد،

دستانش رو بالا برد رو به آسمان و تنها سه کلمه به زیان آورد:

خدا

خدا

خدا

اشک هایش را پاک کرد و نفس عمیقی کشید

همین کافی بود تا بتواند داغ 3 جگرگوشه اش را که به فاصله یک هفته جان سپرده بودند تحمل کند.

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/٢٩ساعت ۳:٢٤ ‎ب.ظ توسط آسمانی ترین نظرات () |

خرداد 1343

تنها 16 سال داشت، وقتی مادرش صدایش کرد و گفت شب مهمان دارند و باید او هم آماده شود، فهمید که خواستگار دارد.

پدرش از چهره های متدین شناحته شده بازاری بود و برای ازدواج او خیلی وسواس داشت. این بود که اگر قرار بود او و پسری که به خواستگاری آمده بود، هم را ببینند، معنی اش این بود که پدرش پسر را پسندیده است.

داوود را شب دید. پسری درس خوانده و دانشگاه رفته و در عین حال متدین.

به نظرش رسید همه چیز تمام شده است. شادی بچگانه دل او و  نگاه های داوود نشان می داد که هم را پسندیده اند.

 

فروردین ١٣۴۵

هنوز سفره هفت سین عیدشان پهن بود،

سفره شام را کنار سفره هفت سین پهن کرده بود، سبزی و ترشی را سر سفره آورد، داوود به او لبخند زد،

بچه را از بغل داوود گرفت و گله کرد که چرا وقتی خواب است، بغلش می کند؛ بچه هنوز سه ماهش بود.

بچه را در جایش خواباند و نشست سر سفره.

داوود برایش غذا کشیده بود، و داشت برای خودش غذا می کشید.

نمی دانست این همه خوشبختی های ریز و کوچک را چطوری شکرگزاری کند؟ داوود دوستش داشت و قدرش را می دانست، او هم برای راحنی داوود همه کاری می کرد.

 

تیر ماه 1348

داوود نشسته بود و روزنامه می خواند. پسرشان دور و اطراف او می پلکید، داوود گاه گاه نگاهش را بلند می کرد و نگاهش می کرد و عاقبت از چرخیدن او دور خودش خسته شد، دستش را گرفت و او را روی زانویش نشاند و شروع کرد برایش حرف زدن.

زن صدایش را از آشپرخانه می شنید، سینی هندوانه را به حیاط برد و از مردش دعوت کرد تا به حیاط بیاید.

کنار هم نشستند،

داوود چهره اش گرفته بود، امروز یک چیزیش بود.

زن پرسید.

داوود گفت: اداره او را انتخاب کرده تا برای یک دوره آموزشی به خارج بفرستد.

زن دلش فرو ریخت.

نمی توانست دوری مردش و دوری این همه خوشبختی را تحمل کند.

پرسید: چقدر طول می کشد؟

داوود گفت: 2 سال و نگاهش را به دوردست انداخت.

زن اما، به پسرش نگاه کرد، تا داوود برگردد پسرش مدرسه ای شده است. دلشوره ای که هرگز نرفت به دلش آمد.

 

مرداد ١٣۴٨

داوود داشت قرآن می خواند، امشب قرار بود خانواده جمع شوند تا داوود مساله رفتنش را مطرح کند.

زن کنار مردش نشست و از او خواست برایش آیه ای قرآن تفال بگیرد، هر روز دلشوره اش بیشتر می شد. داوود قرآن را باز کرد و آیه ای را برای زن خواند، زن دلش کمی با کلام خدا  آرام گرفت و رفت تا شام را آماده کند.

ساعتی بعد پدر و مادرش و پدر و مادر و خواهر داوود آمدند. زن هنوز کلامی به پدر و مادرش نگفته بود.

شام را که خوردند، داوود موضوع را گفت، پدر و مادر خودش مخالفت کردند، اما پدر زن دو دل مانده بود چه بگوید! نمی توانست صریح مخالفت کند، فقط گفت:  «لاَ تَتَّخِذُواْ الْکَـفِرِینَ أَوْلِیَآءَ» کفار را دوست خود نگیرید.

داوود اما تصمیمش رفتن بود، نمی توانست چنین موقعیتی را از دست بدهد، مطمئن بود که همانطور که هست بر می گردد، با همین اعتقادات.

 

اسفند 1352

پدرش نامه را از پستچی گرفت و به زن داد. پسرش ورجه وورجه کنان منتظر بود تا نامه پدر را باز کنند و بخوانند.

نامه را که خواند لبخندی زد، دوره داوود تمام شده بود و داشت بر می گشت،

به پدرش نگاه کرد و لبخند پیروزمندانه ای زد، این مدت پدرش همیشه نصیحتش می کرد که شوهرش را با نامه های پیاپی و محبت آمیز دلگرم نگاه دارد تا زودتر برگردد. مخصوصا وقتی که سفر دو ساله او، سه سال و اندی طول کشید نگرانی پدرش بیشتر شده بود.

زن با خودش فکر کرد، وقتی داوود پسرشان را که حالا دیگر خیلی بزرگ تر شده بود ببینید، چه می کند؟

از وقتی داوود رفته بود، زن خانه پدرش بود، یک ماهی می شد که سری به خانه خودشان نزده بود، تصمیم گرفت سری به خانه بزند تا ببیند همه چیز سر جایش باشد.

حالا دیگر انتظار آمدن داوود برایش سخت تر شده بود.

 

 

اردیبهشت 1353

داوود را از دور دید،

با آنچه که در عکسهایی که می فرستاد بود، فرق داشت،

خدا را شکر می کرد که داوود با همان تیپ قبلی آمده بود، همیشه می ترسید داوود با همان لباسهایی که در غرب می پوشید به ایران بازگردد، بعضی عکسهایش را از پدر و مادرش پنهان کرده بود.

دست پسرش را محکمتر در دستش فشرد، دلش در سینه آرام نداشت. اما حیا مانع می شد که احساسش را پیش روی دیگران نشان دهد.

داوود که به آنها رسید، تنگ در آغوششان گرفت و بوسیدشان. گل را از دست پسرش گرفت. به همسرش لبخند زد و دوباره گونه اش را بوسید. راه افتادند، پسرشان هم در کنارشان.

داوود فرق کرده بود، اما داوود بود و او دوستش داشت.

 

شهریور 1354

مرد سرش گرم برگه های کاری بود، زن دختر کوچکشان را بغل گرفته بود و داشت مشق های پسر اولش رو می دید.

هوا گرم و دم کرده بود، بوی غذا در اتاق پیچیده بود، پسر گفت که گرسنه است، مرد اما به زن گفت که برای شام نمی ماند و باید در عروسی دو همکارش که با هم ازدواج کرده بودند، شرکت کند و از زن خواست تا لباسهایش را آماده کند.

از زن خواست که او هم دست از این امل بازی ها بردارد و با لباس روز و بدون حجاب در مجالس دوستانش شرکت کند. لزومی هم نداشت خانواده اش بفهمند.

زن گریه اش گرفت، دلش نمی خواست با شوهرش این همه فاصله داشته باشد.

گفت که نمی تواند لباسهای شوهرش را آماده کند و داوود باید خودش این کار را بکند.

از وقتی زنی که داوود می گفت همکارش است، گاه گاهی به او تلفن می زد و با هم نجواکنان صحبت می کردند، دیگر دوست نداشت مردش را داوود صدا کند.

از شوهرش خواست نمازش را بخواند و برود، مرد اما نگاهش کرد و آرام از در بیرون رفت.

دختر خردسالش گریه می کرد، چشمان زن هم پر اشک شده بود، دخترش را بغل کرد و رفت آشپرخانه تا شام پسرش را که داشت به روی در و دیوار هفت تیر می کشید، بکشد.

خودش اشتها نداشت.

یک لحظه فکر کرد شاید بهتر بود او هم همراه شوهرش می رفت.

 

بهمن 1355

بچه ها را به مادرش سپرد و گفت که قرار است با داوود برای کاری بیرون بروند...

چادرش را روی سرش جا به جا کرذ، به خاطر کاری که می خواست بکند از خودش شرمش می آمد، اما می خواست مردش را برای خودش نگه دارد، هنوز هم دوستش داشت.

این آخرین راه بود تا داوود را دوباره به خودش علاقه مند کند.

به خانه آمد و کت دامنی را که داوود برایش خریده بود، پوشید، صورتش را آرایش ملایمی کرد، زیبا شده بود. باز هم اما شرمش می آمد که چادرش را کنار بگذارد.

روسری بزرگی برداشت و آن را روی سرش انداخت. اما داوود که به خانه آمد تا بروند روسری را برداشت و چادرش را پوشید.

وقتی نزدیک محل مهمانی رسید، چادرش را تا کرد و در صندلی عقب ماشین گذاشت، احساس کرد که همه چشم های دنیا دارند نگاهش می کنند،

با ورود آنها به مهمانی همه به طرف آنها سرازیر و خوشامدگویی شروع شد و همه با هم دست دادند. اولین بار بود دست مرد بیگانه ای را لمس  می کرد،

تمام مدت ذلش پر از آشوب بود. داوود اما راضی به نظر می رسید.

شب که به خانه برگشت، اول از همه دستهایش را شست و بعد بدون اینکه فکر کند گرفت خوابید. روز بعد کلمه ای با داوود در مورد اتفاقی که در درونش افتاده بود صحبت نکرد.

 

به دعوت وبلاگ "موج وبلاگی جهادگران مجازی" به این موج وبلاگی پیوستم.

و از سه وبلاگ دیگر دعوت کردم به موج بپیوندند.

نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/٤ساعت ۱:٢٩ ‎ب.ظ توسط آسمانی ترین نظرات () |