تک نوشت

ناهارش را تازه خورده بوده که تلفن خانه زنگ خورد. پسر گوشی را برداشت.

دوستش بود؛ آشفته بود و سراسیمه. با صدایی بریده بریده از او خواست که بیاید میدان ولی عصر. گفت که بی بی سی اعلام کرده کار نظام تمام است؛ و قرار است بچه ها همه ساعت 3 جمع بشن. از تلفن همگانی زنگ می زد؛ مخابرات چند روز بود خطوط موبایل را قطع کرده بود.

گوشی را قطع کرد؛ از ولنجک تا ولی عصر خیلی راه بود. راه ها را هم که حتما بسته بودند. مردد بود برود یا نه... اما دوست داشت برود ببیند چه خبر است!

مادرش وقتی دید پسرک دارد آماده می شود بزند بیرون؛ با تحکم از او خواست که در خانه بماند. ولی پسر گوشش بدهکار نبود. به مادرِش گفت: هنوزم باور نمی کنی تقلب کردن؟ مگه خودت به موسوی رای ندادی؟ مگه ندیدی همه به موسوی رای دادن؟ ولی ا.ن رو از صندوق آوردن بیرون! باید حقمون رو بگیریم.

طلعت خانم که داشت میز ناهار را جمع می کرد، از آشپرخانه صداش رو بلند کرد و گفت: ولی مادر جان، ما هم همه به احمدی نژاد رای دادیم.

 

پسر راه افتاد به طرف میدان ولی عصر

و شب با سر و صورت خونین برگشت خانه. یکی از سنگ هایی که بچه ها به طرف پادگان بسیج پرتاب می کردند، به صورتش خورده بود.

مادرش بی خبر از همه جا، با عصبانیت به نظام فحش می داد و پسر را سرزنش می کرد.

********

آخر شب عکسش را در بالاترین دید. لینک داغ خبر ضرب و شتم پسرک توسط دژخیمان نیروی انتظامی رژیم خونخوار ملاها!!!

بی خبر خودش، این خبر دست اول در عرض چند ساعت! 500 لایک خورده بود.

 

تلفن خانه زنگ زد. شماره دوستش بود.

بی تفاوت و رنجیده به تلفن نگاه کرد ...

و تلفن همچنان زنگ می خورد.

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/٧ساعت ٤:٢٧ ‎ق.ظ توسط آسمانی ترین نظرات () |