تک نوشت

اردیبهشت 1353

داوود را از دور دید،

با آنچه که در عکسهایی که می فرستاد بود، فرق داشت،

خدا را شکر می کرد که داوود با همان تیپ قبلی آمده بود، همیشه می ترسید داوود با همان لباسهایی که در غرب می پوشید به ایران بازگردد، بعضی عکسهایش را از پدر و مادرش پنهان کرده بود.

دست پسرش را محکمتر در دستش فشرد، دلش در سینه آرام نداشت. اما حیا مانع می شد که احساسش را پیش روی دیگران نشان دهد.

داوود که به آنها رسید، تنگ در آغوششان گرفت و بوسیدشان. گل را از دست پسرش گرفت. به همسرش لبخند زد و دوباره گونه اش را بوسید. راه افتادند، پسرشان هم در کنارشان.

داوود فرق کرده بود، اما داوود بود و او دوستش داشت.

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/٤ساعت ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ توسط آسمانی ترین نظرات () |