تلاش

بهمن 1355

بچه ها را به مادرش سپرد و گفت که قرار است با داوود برای کاری بیرون بروند...

چادرش را روی سرش جا به جا کرذ، به خاطر کاری که می خواست بکند از خودش شرمش می آمد، اما می خواست مردش را برای خودش نگه دارد، هنوز هم دوستش داشت.

این آخرین راه بود تا داوود را دوباره به خودش علاقه مند کند.

به خانه آمد و کت دامنی را که داوود برایش خریده بود، پوشید، صورتش را آرایش ملایمی کرد، زیبا شده بود. باز هم اما شرمش می آمد که چادرش را کنار بگذارد.

روسری بزرگی برداشت و آن را روی سرش انداخت. اما داوود که به خانه آمد تا بروند روسری را برداشت و چادرش را پوشید.

وقتی نزدیک محل مهمانی رسید، چادرش را تا کرد و در صندلی عقب ماشین گذاشت، احساس کرد که همه چشم های دنیا دارند نگاهش می کنند،

با ورود آنها به مهمانی همه به طرف آنها سرازیر و خوشامدگویی شروع شد و همه با هم دست دادند. اولین بار بود دست مرد بیگانه ای را لمس  می کرد،

تمام مدت ذلش پر از آشوب بود. داوود اما راضی به نظر می رسید.

شب که به خانه برگشت، اول از همه دستهایش را شست و بعد بدون اینکه فکر کند گرفت خوابید. روز بعد کلمه ای با داوود در مورد اتفاقی که در درونش افتاده بود صحبت نکرد.

/ 0 نظر / 10 بازدید