پشتش خم شده بود...

آمد کنار پیکری که در خون غلتیده بود نشست

سرش رو به زانو گرفت و گریست

گریست

گریست

پشتش خم شده بود...

اینقدر خم ... که این را به همه گفت

برادرش نه دست داشت که در دستش بگیرد

و نه صورتش سالم مانده بود که او را ببوسد

وقتی سرش یا دیگر شهدا بر نیزه بود ...

باز هم نگاهش به سر برادرش بود

با بقیه سرها فرق داشت... سر عباس را از پهلو به نیزه زده بودند

چون سرش از فرق سر تا چانه شکافته بودند و نیزه بر گردنش فرو نمی رفت...

 

:((

یا ابالفضل العباس

 

 

/ 1 نظر / 9 بازدید